هیچ گاه درخت میوه ای پشت پنجره ام نبوده که به بار نشستنش را به تماشا بنشینم.
هیچ گاه پشت پنجره ٬چشم به راه مسافری نبوده ام و صدای هیچ گام آشنایی را پای پنجره نشنیده ام .
و من همیشه آرزوی یک پنجره داشته ام
آرزوی هزار پنجره شاید.

یک حس نوستالژیک نسبت به چیزهایی دارم که نه تنها خاطره ی من نیستند بلکه خاطره ی حداقل دو نسل قبل از من اند .گاهی به شدت آرزو می کنم متعلق به دهه ی سی بودم٬شاید به خاطر سردرگمی عجیبی است که دارم و اگر متعلق به آن دوره بودم ٬تمام اتفاقات مهم زندگی ام تمام شده بود و انتظار هیچ اتفاق غیر منتظره ای جز مرگ را نداشتم یا شاید فکر میکنم در گذشته این کاجهاجوان بوده اند و اینچنین شهر را در چنگال خود نداشته اند .
نمای آجری خانه های قدیمی را که می بینم بغض می کنم چون دلیل این حس مبهم را نمی دانم .شاید برای همه ی آدم های خوبی حسرت می خورم که دیگر نیستند برای صدای خنده ها یا گریه ای که روزی در این خانه جریان داشته است.آدم هایی که هرگز ندیده و نمی شناخته ام ولی حالا نیستند .فکر مردمانی که یش از من می زیسته اند مرا غمگین می کند عجیب غمگین می کند.شاید به خاطر این است که خودم حداکثر یک خاطره خواهم بود.
دلم می خواهد در یک خانه ی قدیمی با پنجره هایی که حفاظش پیچ هایی زیبا دارد و روی هر پله اش یک گلدان شمعدانی است تنها زندگی کنم.احمقانه است می دانم به خصوص تنها زندگی کردن را که میدانم آن را تاب نمی آورم .اما انگار من به دنبال غم عجیب آن تنهایی در یک خانه ی قدیمی ام.
خواب به چشمانم نمی آید.چشمانم انگار با پرگار و دایره وار باز مانده اند و من در این شب بی پایان حس می کنم قرار است برایم فردایی نباشد.نه از کنکور بلکه می ترسم امشب آخرین شب زندگی ام باشد.
حالا بعد از دوازده سال انتظار و نگاه به آینده ی موهوم و ناپیدا با خودم میگویم اگر آخرش این بود چرا پشت نیمکتهای کلاس اول نشستم ؟ حالا در این لحظه های مصیبت بار و غمزده٬ صحنه های سیاه دبیرستان جلوی چشمم رژه می روند و من معلم های داشته و نداشته ی فیزیک را میبینم که به من می خندندو زنگهای سخت و بی هدف شیمی ۲ را بیاد می آورم که معلم با یک "گام به گام"جلدشده می آمد و می نشست پشت میز فرمانروایی اش و ما گام به گام را در جزوه هایمان وارد میکردیم.یاد لحظه های شیرین کلاس ادبی ٬ یاد روزهایی که من خوشحال بودم از اینکه در کنار فضای سیاه مدرسه کانون شاد٬کانون سرزنده را دارم تا در آن لبخند بزنم تا در آنجا همه ی رنگها را تجربه کنم .حالا کیلومترها که نه سالها و قرنها با هدفها و آرزوهایم فاصله دارم ٬حالا فکرهای من زیر غباری از غم پشت کنکور مانده اند.حالا"هزار سال هم شده پشت کنکور میمانم تا آنچه می خواهم قبول شوم "برای خودم هم شعاری بیش نیست چون می ترسم ٬چون بعد از تجربه ی غیر قابل بیان شب کنکور به طرز عجیبی از آن میترسم . می ترسم بمیرم بی آنکه آرزوهایم تحقق یافته باشد .
حالا اگر هزار بار هم دیگر هم به من بگویند "این تو هستی که به رشته و شغلت هویت مبخشی"میدانم که هرگز نمی توانم به چیزی که باورش ندارم هویت ببخشم . از اینطور زنده ماندن هم میترسم ٬میترسم سالها بعد از وجود خودم از بی سوادی ام خجالت بکشم.
*این حس من بود بعد از اولین کنکورم در زمستان ۸۷ زمستان غمناک ۸۷ *
و دیگه اینکه:
اگر یک شبانه روز به جای ۲۴ ساعت ۲۵ ساعت بودفکر میکنم بعضی وقتها همان یک ساعت می توانست به آسانی آدم را دق مرگ کند
شبهای امتحان وقتی که خیلی خسته ام و مضطرب به خاطر کم خواندن یا ترس از پاس نشدن با خودم میگویم مهم این است که فردا شب همین موقع همه چیز تمام شده و خدا را شکر میکنم به خاطرگذرزمان و اینکه تمام میشود وگرنه نمی دانم چه بر سرمان می آمد.
دبیرستانی که بودیم بچه ها جواب یک سوال را هردو روی برگه می نوشتند در واقع از یک سوال دوبار نمره میگرفتند .![]()
کاش از آن آدمهای سه جمله ای بودم که مستور میگوید :
که فکر نمی کنند که شادند که راحتند
کاش کمتر سخت میگرفتم به خودم
کاش وقتی گفت "خانم موهایت بیرون است مقنعه ات را بکش جلو" میگفتم چشم
اما من موهایم بیرون نبود من نرفته بودم توی خیابان برای خوش گذرانی رفته بودیم خرید مثلا مامان و بابا پشت سر ما داشتند می امدند . شاید فکر کرد برای چی دو دختر تنها غروب جمعه در خیابان؟ من از آنهایی نبودم که آن خیابان محل قرارشان است هر چند که هیچ کدام به کسی ربطی ندارد
چرا نباید جوابش را می دادم؟ چرا نتوانستم جلوی بغض همیشه فروخورده ام را بگیرم این بار؟ چراوقتی کسی حقم را پایمال میکند وقتی شعورم به شدت نادیده گرفته می شود گریه ام می گیرد چرا به خودش اجازه داد به من منی که سرتا پا سیاه پوشیده بودم به سنگین ترین شکل ممکن گیر بدهد
خسته شدم از بس سیاه پوشیدم که جلب توجه نکنم که دختر متینی باشم در این شهر سیاه و مرده در این شهر بی بهار و کبوتر رها شده
گریه ام گرفت اما داد زدم سرش که مرا با ماشین می بری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در جوابش وقتی گفت اگر بخواهید اینطور جواب بدهید مجبوریم ببریمتان با ماشین.(که البته برای همین حرف احمقانه به غلط کردن افتاد)
من را ببرند چون گفتم به تو ربطی ندارد چون موهایم را بیرون نگذاشته بودم چون به خودم مطمئنم و چادر سیاه سنگین لعنتی کمی مقنعه ام را جابه جا کرده بود کمی . چون مقنعه ام را ساده سر می کنم و اگر عقب برود شبیه عقب افتاده ها می شوم و دلیلی ندارد که بخواهد عقب برود که بخواهم عقب بدهمش .
کاش می گفتم حق با اوست ومقنعه ام را - مثل آدمهای ... که حلال خدا را حرام می کنند برای خودشان و فکر می کنند همه ی دنیا جمع شده اند نگاهشان کنند- تا روی ابرو میکشیدم پایین
کاش فکر نمی کردم" پ ل ی س ا م ن ی ت اج ت م ا ی ی" مسوول مبارزه با فساد است نه گرفتن حال من که با خانواده ام آمده ام خرید
نه منی که به بچه مثبت معروفم بین دوستانم .
آرزو نمی کنم در یک کشور با آزادی اندیشه و بیان و اعتقاد اما ای کاش در دور افتاده ترین قبیله ی آفریقایی
به دنیا می آمدم کاش سواد خواندن و نوشتن نداشتم کاش اندیشیدن را نمی آموختم کاش هیچ وقت در این شهر شهری که همه چیزش با همه ی شهرهای این کشور و با تمام دنیا فرق می کند متولد نمی شدم کاش پدر ان قدر راحت به من نمی گفت اینجا این شهر مردمش پوشش اش و فرهنگش و هنجارهایش با همه جا فرق می کند و باید خودت را وفق دهی با اینها فقط و کاری نمیشود کرد که دهان مردم دروازه است که باید سکوت کنی یا نهایتا با یک پوزخند ردشوی
کاش دانشگاه یک شهر دیگر قبول شده بودم کاش این همه بدم نمی آمد از کاجهای این شهر
کاش سفر جز با الاغ ممکن نبود کاش اینترنت و تلویزیون و ماهواره و رادیو نبود
کاش فکر میکردم همه ی دنیا همین شکلی است کاش آن زن حقیری که کارش تذکرهای بی مورد موارد اخلاقی است زندگی بهتری داشت شغل قشنگتری داشت و اینقدر زود قاطی این کثافت کاری ها نمی شد
کاش تیرش به من نمی خورد کاش شعور داشت و می توانست کمی آدمها را بشناسد کاش به حریمم احترام گذاشته بود کاش اینطور تلخی بی پایان این شهر را تلخ تر نمی کرد برایم
کاش زده بودم توی گوشش به جای اینکه بگویم به تو ربطی ندارد
کاش پدر نمی گفت دنبال دردسر نباش سرت را پایین بینداز و کاش مادر نمی گفت به کسی رحم نمی کنند اینها کاش سرم پایین نبود همیشه
کاش به حداقل آزادیهای مردم احترام بگذارند
کاش کمی خرده شیشه داشتم و اینقدر دلم نمی سوخت
کاش" درد های من نعره بود تا ز((نای جان)) بر آورم"
کاش خدایشان انقدر کوچک نبود
کاش می فهمیدند خدا چقدر بزرگ است کاش می فهمیدند بزرگی خدا را
کاش می دانستند ما خدای بزرگی داریم که اگر نباشد هیچ پناهی نیست
ای کاش اینقدر کاش نداشتم
پ.ن1:
بر او ببخشایید
بر او که گاهگاه
پیوند دردناک وجودش را
با آبهای راکد
وحفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد
"فروغ فرخزاد"
پ.ن2:
برخاست صدا از در و دیوار ولی ما با این همه فریاد فرو خورده نشستیم
"قیصر امین پور"
که بی دغدغه وشاد
بایک جفت چکمه ی قرمز
سرتاسرش را بدوم
به بهانه های ساده ای دلخوشم گاهی و همین بهانه ها برای چند روز شاد بودن کافی است
همین که جواب سلامم را بدهند دلگرمم می کند.
به بهانه های ساده ای دلخوشم وگاهی که بهانه ای نیست یا دلیل های شادنبودن بیشترند با دستمال تافته یا سافتلن یا پالیز اشکهایم را پاک می کنم و با نهایت انرژی سعی میکنم به زندگی بخندم اما گاهی ....
<<قصه ی من و کاج ها >> شاید بتواند یکی از بهانه های ساده دلخوشی ام باشد.